۱۳۹۰ فروردین ۱۴, یکشنبه

اوریانا فالاچی و زندان غیراستاندارد

مقاله ای خواندنی از روزنامه نگار مبارز خانم نوشابه امیری

من ۵٧ سال دارم؛ و بیش از ٤٨ سال سابقه کار. از بچگی گوینده رادیو بودم. از ١٦ سالگی، در مدرسه روزنامه دیواری درست می کردم. تکلیفم هم از اول روشن بود: اوریانا فالاچی ایران خواهم شد!
این فقط یک آرزو نبود؛ یک تصمیم بود. یک عزم. پس به دانشکده روزنامه نگاری رفتم، کار کردم، نترسیدم، رفتم در دل حوادث. روزنامه نگار شدم. تا شاه در قدرت بود، به عنوان یک روزنامه نگار، حرف دل مردمان را نوشتم. انقلاب هم که شد، "خبر" را در گوشه گوشه مملکت دنبال کردم. به پاریس رفتم. با آیت الله خمینی مصاحبه کردم. همان جا بود که از سر عشق به میهن و نگرانی برای آینده، از آقای خمینی پرسیدم: آیا ایران از زیرچکمه استبداد به زیر نعلین استبداد می رود؟ پاسخ او به این سئوال منفی بود؛ اماآینده سرنوشتی غیر از این پیش روی ما ایرانیان نهاد.
درست چند ماه بعد از بازگشت آیت الله خمینی به ایران، روزنامه ها بسته شد و ما به اتهام وابستگی "طاغوت" از روزنامه هایمان، از خانه هایمان، بیرون شدیم. یک سال بعد همسرم به زندان رفت و شش سال و دو هفته را در زندان هایی گذراند که آقای خمینی قول بستن آنها و تبدیل شان به دانشگاه را داده بود. او در زندان جمهوری اسلامی، تحت شکنجه "اعتراف" کرد که جاسوس"غرب"  بوده و درگیر توطئه کودتا. او پیش ازرسیدن به مرحله اعتراف، روزهای بسیار مجبور بود به جای حرف زدن، "واق" بزند. بازجویانش با او مثل سگ رفتار کردند. سگی که برای "متنبه" شدن باید هر روز دوستانش را در تابوت هایی می دید که شکنجه گران، در آنها محبوس شان کرده بودند. دراز کش؛ بدون نور. آن روزها کسی نگران زندان و شکنجه نبود. هیاتی تشکیل نمی شد و مادران در خانه ها به "عزا" می نشستند.
اما من که هم گوینده بودم و هم روزنامه نگار، راهی برایم نماند جز کشتن "نام". رفتن به عمق بی نامی. جایی که اصولا دیده نشوم. ما یا باید می مردیم یا دیده نمی شدیم. وضعیتی که سال های بسیار دوام آورد. با این حال اوریانا که جایی در عمق قلبم، خانه کرده بود، همیشه این امید را به یادم می آورد که روزی از "زندگی" بگویم و "دیگر هیچ".
تا دوم خرداد رسید؛ اوریانا فالاچی وجودم زودتر از من پرید وسط ماجرا. دوباره روزنامه نگاری؛دوباره تنفس؛ دوباره بودن. خوب بودن. دیگر روسری اجباری را فراموش کرده بودم؛ میهن، رنگی انسانی می گرفت، قتل های زنجیره ای بود، اما بیانیه وزارت اطلاعات هم بود که به یادمان می آورد می توان در انتظار پاسخ بود...
این دوره، کوتاه بود. زمان زیادی نگذشته بود که در دفتر سعید مرتضوی، دادستان الگوی  جمهوری اسلامی، بازجویی پس می دادم. چادرسیاهی  بر سرم کرده بودند که بوی نفرت می داد؛بوی استبداد. بوی زندان. و به من می گفتند:
ـ چه کسی گفته تو روزنامه نگاری!عنصر نامطلوب وابسته به رژیم شاه و مزدور غرب.
زیر چادر آهسته اشگ می ریختم، بی آنکه قاضی جمهوری اسلامی ببیند، اما صدای دلاور اوریانا فالاچی از دهانم بیرون می آمد که:
من روزنامه نگارم. مزدور نیستم. عاشق میهنم هستم. و چنین نیز خواهد بود.
قاضی اما به سخنان من گوش نمی داد، با تلفن صحبت می کرد؛ در همان مکالمات تلفنی و دستورهایی که از آن سوی خط می رسید، سرنوشت "متهمانی" مانند من روشن می شد.
ـ شما عامل غربید. جاسوس. مزدور. فاحشه
و اندکی بعد در زیرزمین های اداره اماکن، که مشق اول راه اندازی سوله کهریزک بود، در برابرخپله مردی عقب مانده با مشت هایی همیشه گره شده، باید جواب می دادم:طرح تهاجم فرهنگی را با چه کسانی می ریزید؟برای انقلاب مخملی از جانب چه کشورهایی حمایت می شوید؟
دوباره ممنوعیت از حضور در عرصه مطبوعات؛ نه فقط مطبوعات که همه جا. حتی برای آنکه دوباره کار گویندگی ام را از سر بگیرم و سخن گفتن به جای سوسک ها و موش ها را. مدیر دیگری مانند مرتضوی، صدایم را هم ممنوع کرد. بعد هم هجوم مامورانی بدون حکم به خانه ام؛ ضبط اموالم و از همه بیشتر هفت هزار جلد کتابی که حاصل سال ها، کتاب خوانی من و همسرم بود.
چنین بود که یک روز، بدون برنامه قبلی، خودم را در فرودگاه اورلی پاریس دیدم. یک پناهنده سیاسی!
یکی در میان هزاران. آدمی بی نام. پرت شده بودم به اعماق جامعه ای که در آن نه نامی داشتم نه کاری، نه آینده ای. اوریانای وجودم، سخت غمگین بود. اوریانای ایتالیایی  در اوج شهرت، در بستر بیماری کتاب می نوشت و من با اوریانای وجودم، دنبال کار در "مک دونالد" می گشتم برای ادامه زندگی!
اوریانا فالاچی سرطان گرفته بود، اما این من بودم که می مردم. مرگی که نه "حق" بود، نه پذیرش آن آسان. چنین بود که دوباره به اوریانای وجودم چنگ زدم و برخاستم. با کمک همسر و دوستانم که آنان نیز سرنوشت هایی مشابه داشتند، دوباره برخاستیم. روزنامه الکترونیکی روزآنلاین را راه انداختیم و دوباره در کوتاه مدت، قلم به کار افتاد. نوشتیم و نوشتیم. روزآنلاین موفق شد. از این شهرک مهاجر نشین پاریسی هم با آیت الله منتظری مصاحبه کردم هم با احمد باطبی. کار کردم. کار. و دوباره لبخند را دیدم که بر لبان اوریانای وجودم نشست. نه! ما تسلیم نمی شویم. ایران کشور ماست، خانه ماست، حق ماست و ما دوباره آن را به دست خواهیم آورد.
تا دوباره موسم انتخابات شد، دوباره رای دادن، دوباره گفتن از آزادی میهن. از راه دور می دیدم که فرزندان میهنم برخویش پارچه سبزی می بندند و یکصدا از آزادی می گویند. تماشای همه اینها از دور، دردناک بود اما امید بخش، نیرو بخش. و در دفتر خاطراتم نوشتم: ما به ایران باز می گردیم. ایران سبز. ایران آزاد.
اما باز نشد. کودتا شد. یک کوتوله سیاسی، یک دروغگو، صاحب یک خنده زشت و پلید، برنده انتخابات اعلام شد. ما به خیابان ها ریختیم. با سکوت و با سربندهای سبز. ما فریاد زدیم:رای من کو؟و به یکدیگر دلگرمی دادیم که: نترسیم، نترسیم، ما همه با هم هستیم.
جواب فریاد ما، گلوله بود؛ گلوله است. گلوله هایی که تنها قلب و سر را نشانه می گیرند. باز، ما هر روز مردیم و می میریم؛ در چشمان باز ندا، در خون سهراب، در سینه خونین اشکان که سه گلوله برآن نشست؛ در گریه سعید حجاریان؛ در تن زخمی و جان تحقیر شده صدها دانشجوی میهن مان که در خواب و در خوابگاه های دانشگاه ها، مورد ضرب و شتم قرار گرفتند ودر زیرزمین های وزارت کشور، به آنان جیره کتک هر روزه دادند و آب را به روی آنان بستند. و این مردن ادامه دارد.
حالا آقای خامنه ای، که ردای ولایت دائمی برتن خویش و فرزند می دوزد، دستور تعطیلی یک بازداشتگاه غیرقانونی، آن هم به علت "غیراستاندارد بودن" راصادر کرده ست. لابد ذوب شدگان در ولایت هم دل هاشان خوش که رهبر "فرزانه" به میانه آمده و تصمیمی "اسلامی" گرفته است. همین؟! آیا این دستورات از سر استیصال، بردل های داغدیده مادرانی که فرزندانشان در سوله کهریزک، هر روز مردند و زنده شدند و آخر نیزپیکرهای پاک و جوان شان، پر از خون های لخته شده، در دل خاک آرمید، مرهم است؟
نخیر آقا!رهبر مسلمین جهان؛ ولی مطلقه فقیه؛ حالا دیگر باید سوله حکومت کودتاچی تعطیل شود تا دل ما آرام گیرد. حالا آنان که فرزندان ما را به "لیسیدن" مستراح های کهریزک واداشتند، باید در محضر قانون حاضر و تنبیه شوند تا ریش ریش دل ما، خنکا گیرد. آمران قتل ها و شکنجه ها باید بر صندلی اتهام و در دادگاه هایی قانونی به پاسخگویی بنشینند تا پدر امیر جوادی فر، از عزایی که او را در بهت فروبرده، به درآید...
نه آقا! آقای خامنه ای! ما با این دستورات به خانه باز نمی گردیم. ما هستیم تا شما هستید. ما هستیم تا احمدی نژاد و مرتضوی و حداد و سرداران رنگ و وارنگ شما هستند. این همه رنج نکشیدیم که شما "فرمان " تعطیلی یک گوانتاناموی اسلامی رابه علت "غیراستاندارد بودن" صادر کنید و ما بگوییم سپاس. دعوا از این مرحله گذشته است.
بله؛ اوریانا فالاچی ایتالیایی مرد؛ جسد او را در میهنش دفن کردند و با احترام. من اما با اوریانایی که همچنان در من زنده است و می نویسد و می خروشد، در یک شهرک مهاجرنشین فرانسوی، هر روز با همه جان باختگان میهن ام، می میرم و زنده می شوم. می نویسم و می گریم. می نویسم. ما می نویسیم. ما می ایستیم.
خواننده ای از سر مهر برایم نوشته: تو اگر در ایتالیا یا فرانسه یا آمریکا به دنیا آمده بودی، دختران ایتالیایی و فرانسوی و آمریکایی آرزو می کردند "نوشابه امیری" باشند. کریستین امان پور می گفت: کاش من "نوشابه امیری" شوم.
او می گوید و من گریه می کنم. برای آن نوشابه امیری که در میهنش، مزدور و جاسوس و فاحشه خوانده شد. برای آن دخترکی که می خواست در میهنش بمیرد؛ اما امروز جایی دور، هر روز خبر مرگ امیر و ندا و سهرابی را می شنودکه مشتی آزادی می خواستند و چند مثقال احترام و هرکدام شان نیز می خواستند کسی بشوند؛ کسی مثل اوریانا فالاچی. آن دخترکی که برغم همه این دردها، هنوز اوریانای وجودش زنده است و هر روز به او نهیب می زند: ما روزی میهن مان را پس خواهیم گرفت. ما روزی آواز آزادی خواهیم خواند. ما روزی در میهن خود به خاک سپرده خواهیم شد و خواهیم دید که مردمان، گل های سرخ برخاک مان خواهند گذاشت به احترام. ما روزی در کنار جوانان میهن مان، سرود سبزی ایران را خواهیم خواند. آن روز، آنان که با ما و جوانان ما چنین کردند، از پس دیوار بلند زندان هایی "استاندارد" سرود خوانی ما را خواهند شنید. سرود آزادی. سرود ایران


۱۳۹۰ فروردین ۱, دوشنبه

نوروز ۱۳۹۰بر همه هموطنان خجسته باد

نوروز ۱۳۹۰بر همه هموطنان خجسته باد
اعلاميه ۹حزب و سازمان اپوزسيون به مناسبت فرارسيدن نوروز

فرا رسيدن نوروز، نخستين روز بهار را به همۀ هموطنان در ايران و در سراسر جهان شاد باش مي گوئيم.
امسال نوروز و نو بهار در زماني فرا مي رسد که طي سال گذشته نيز، هجوم حکومت به جنبش اعتراضي مردم و نقض حقوق بشر با شدت تمام ادامه يافت. فعالان جنبش هاي اجتماعي باز هم دستگير، شکنجه و زنداني شدند و در دادگاه هاي فرمايشي به حبس هاي طويل المدت و اعدام محکوم گشتند. طي يک سال گذشته نيز، رژيم با يورش به تظاهرات مردم، جنبش هاي اجتماعي زنان، کارگران، دانشجويان ، دانشگاهيان، و تشديد هر چه بيشتر فضاي امنيتي و پليسي به ويژه در مناطق تحت ستم اتنيکي همچون بلوچستان، آذربايجان، کردستان و...، و سرکوب خواست ها و اعتراضات آنها، افزايش اعدام هاي سياسي، بازداشت فعالان حقوق بشر، روزنامه نگاران و ... تلاش کرد که جو ترس وحشت را در جامعه گسترش دهد. تعدادي از مخالفان حکومت با اتهامات واهي به دار آويخته شدند. تلاشگران سياسي، فرهنگي و مدني تحت تحقيرآميزترين شرائط در زندان ها به بند کشيده شدند. اکنون بيش از يک ماه است که در پي تظاهرات مردم در
۲۵ بهمن ماه و اول اسفند و کشته شدن چند نفر، حکومت تعداد زيادي از شرکت کنندگان در تظاهرات اخير را دستگير کرده و حتي آقايان موسوي، کروبي و همسرانشان را به نقطه نامعلومي برده و تمامي ارتباطات آن ها با بيرون و اعضاي خانواده شان را قطع کرده اند. سردمداران حکومت جمهوري اسلامي سراسيمه تر از پيش، با تهديد و طرد جناح ها و نيروهاي درون نظام در تلاش اند تا صفوف خود را براي سرکوب جنبش مردم يکدست کنند، اما شکاف ها در صفوف آن ها عميق تر از آن است که چنين امکاني را فراهم سازد و جنبش مردم قدرتمند تر از آن است که با ادامه سياست سرکوب خشن کنوني، از ميدان به در شود.
سال
۸۹، سالي ديگر در تداوم مبارزه عليه استبداد مذهبي حاکم بر کشور بود. در اين سال جنبش آزاديخواهي مردم ايران با ايستادگي و مقاومت خود حکومت را به چالش کشيد و عرصه را بر مستبدان حاکم تنگ تر نمود. در هر مناسبتي و هر جا که فرصت يافت حضور خود را اعلام داشت و در آخرين ماه هاي سال همگام با جنبش هاي ضد استبدادي منطقه، که پايه هاي ديکتاتوري در مصر و تونس و ... را به لرزه درآورده است، برآمد نويني را تجربه کرد و با تجمعات گسترده در ۲۵ بهمن، اول اسفند و ... يک گام فراتر نهاده، ارکان سرکوب ديکتاتوري حاکم و در راس آن ولي فقيه، علي خامنه اي را مورد هدف قرار داد.

در سال
۸۹ شرائط گذاران زندگي براي اکثريت مردم کشور ما دشوارتر شد. رژيم جمهوري اسلامي ايران باز هم با ادامه سياست خارجي تنشزاي خود در عرصه بين المللي، بي اعتنا به درخواستهاي جامعه جهاني و قطعنامههاي سازمان ملل، هر گونه تلاشي براي پايان دادن به بحران اتمي را عقيم گذاشت و متقابلا شوراي امنيت با تصويب قطعنامه ۱۹۲۹ تحريمهاي اقتصادي عليه کشور ما را تشديد نمود و تدابير کشورهاي غربي و متحدان آنها در گسترش اين تحريمها، اقتصاد کشور ما را با مشکلات جدي مواجه ساخت. تمامي بخشهاي توليدي، که وابسته به تکنولوژي و واردات از خارج بودند، سخت در مضيقه قرارگرفتند. معاملات با خارج و مبادلات با کشورهاي ديگر دچار اختلال شد. امروز اقتصاد کشور ما در نتيجه تحريمهاي بينالمللي، و سياستهاي اقتصادي ويرانگر دولت احمدي نژاد، بيش از پيش زمينگير شده است. ورشکستگي، بيکاري و فقر گستردهتر، سفره بخش عظيمي از مردم کشور تهيتر گشته است. تصويب و اجراي «طرح هدفمند سازي يارانه ها» هم مزيد بر علت شده است. در آستانه سال جديد مردم کشور ما با افزايش نجومي هزينه مايحتاج اوليه زندگي خود مواجه اند و کمرشان در زير بار تورم و گراني خم شده است. اجراي اين طرح به تعطيلي بسياري از موسساتي انجاميده که توليد در آن ها با استفاده از انرژي ارزان ممکن بود. اين امر از يک سو منجر به افزايش تعداد بيکاران و از سوي ديگر ناتواني هر چه بيشتر بازار کار در جذب نيروي جوان کشور شده است.
دولت همزمان با اجراي طرح هدفمندسازي يارانهها با تجهيز نيروهاي سرکوب خود کوشيد که با نارضايتي مردم تحت عنوان «فتنه اقتصادي» به مقابله برخيزد و با ريختن پول به حسابهاي بانکي مردم ، دامنه نارضايتي
ها را در ابتداي اجراي طرح، محدود تر سازد. کشف «فتنه اقتصادي» و بسيج نيرو عليه اعتراضات مردم تحت اين عنوان، نشاندهنده هراس حکومت از برافروخته شدن شعله اعتراضات مردم عليه سياست اقتصادي ويرانگر خود است.
سال
۸۹ با تحولات عظيم در منطقه و جهان به پايان رسيد. نسيم آزادي در منطقه وزيدن گرفته است. پايه هاي ديکتاتوريهاي منطقه در زير پاي مبارزات آزاديخواهانه مردم به لرزه درآمده است. مرزهاي سانسور و سرکوب بيش از پيش درهم شکسته شده است و ادامه حکومت سرنيزه در دنياي به هم پيوسته و بدون مرز کنوني، غير ممکنتر شده است. سقوط ديکتاتوريها فقط به مصر و تونس منحصر نخواهد شد. کشتار مردم معترض در ليبي، ديکتاتوري قذافي را نجات نخواهد داد. در کشور ما نيز حاکميت سازماندهندگان کهريزک ها و ده ها فاجعه ديگر، دوام نخواهد داشت. دوران تکيه بر سرنيزه ها ديگر به سر رسيده است و جامعه ما ناقوس مرگ ديکتاتوري را بسيار پيشتر از ديگر مردم منطقه به صدا در آورده است.
بهار شکوفان طبيعت امسال هم در شرائطي پا به ميهن ما ميگذارد که در آن از شکفتن آزادي هنوز خبري نيست و جمهوري اسلامي هر چه را که سمبل آزادي است، دشمن ميپندارد. با رقص و پاي کوبي در ستيز است. خنده و شادي را کفر مي
انگارد. رنگهاي شاد را بر نميتابد. گريه را ميستايد، عزا را ميپرستد، غم واندوه را ميپسندد و مرگ و نيستي را دوست ميدارد. براي مبارزه با اين حکومت کافي است گل و سبزه کاشت، هفت سين آراست، زردي روي به سرخي آتش سپرد ، ماهي سرخ به آب انداخت، پاي کوبيد و دست افشاند و با رقص و شادي به استقبال چهارشنبه سوري که در راه است به خيابانها شتافت. و نوروز را با ديد و بازديد با همديگر و به ويژه با ديدار از خانواده آسيب ديدگان و زندانيان سياسي، پشت سر نهاد.
ما احزاب و سازمان هاي سياسي جمهوريخواه مدافع حقوق بشر و طرفدار آزادي و برابري و دموکراسي و جدايي دين و دولت در اين نوروز ، سالي پر از شادي، سرشار از موفقيت و آميخته با عطر تازه اميد، براي مردم ايران آرزو ميکنيم و اميدواريم که سال
۱۳۹۰، سال مقاومت متحدانه تر در برابر سياستهاي حکومت جمهوري اسلامي در تمامي عرصه ها، سال شکستن سد ديکتاتوري و استبداد و گام نهادن در راه ايجاد جامعهاي آزاد و عادلانه براي همه مردم ايران باشد. ما فرا رسيدن نوروز را با ياد گرانقدر همه مبارزان راه آزادي، همه آزاد زنان و آزاد مردان دليري که با داس استبداد بر خاک افتاده اند، به همگان شادباش ميگوئيم. به زندانيان سياسي که سال نو را به دور از عزيزانشان در زندانهاي پرشمار جمهوري اسلامي سپري ميکنند، درود ميفرستيم. با ارج گذري بر ايستادگي روشنفکران و هنرمندان در برابر تهاجم استبداد، دستان تمامي هموطناني که در راه آزادي مبارزه ميکنند، از کردستان گرفته تا بلوچستان، از مازندران تا خوزستان، از آدربايجان تا خراسان، از يزد تا تهران، از اهواز تا لرستان و گرگان در هر گوشه ديگري از اين جهان، به گرمي ميفشاريم. اميدواريم که در پرتو رزم مشترک همه تلاشگران راه استقرار دمکراسي در ايران، اين بذرها برخاک نمانند و مبارزه براي آزادي، بساط جور و ستم سياه استبداد حاکم را برچيند و صبح آزادي در بهار استقرار دمکراسي ، به دور از ترور و تهديد، بدون هراس از بازداشت و محاکمه به خاطر انديشه، بدون ‏سانسور و سرکوب و بدون داشتن غم کار و نان، بر افق ميهنمان بردمد.
به اميد آن روز، هر روزتان نوروز و نوروزتان پيروز و خجسته باد!

اتحاد جمهوريخواهان ايران
حزب دمکرات کردستان ايران
حزب دمکراتيک مردم ايران
حزب کومه‌له کردستان ايران
جبهه ملي ايران ـ اروپا
سازمان اتحاد فدائيان خلق ايران
سازمان فدائيان خلق ايران (اکثريت)
کميته هماهنگي شوراي موقت سوسياليست‏هاي چپ ايران
شوراي همآهنگي جنبش جمهوريخواهان دمکرات و لائيک ايران

دوشنبه
۲٣ اسفند ۱٣٨۹ - ۱۴ مارس ۲۰۱۱



۱۳۸۹ اسفند ۲۶, پنجشنبه

شادباش بهاری

زمستون آخرین نفسهاش رو می کشه و یکی دو روز دیگه بهار طبیعت از راه می رسه، در حالی که در زندان بزرگی بنام ایران از بهار خبری نیست هر چند که طبیعت نفسی تازه می کشه.

رسیدن بهار رو به همه ی شما عزیزان، چه اونهایی که بجای نشستن و منتظر بهار بودن در تلاشند تا بهار به سرزمینمون بیاد و چه شما عزیزانی که در انتظار رسیدن بهار لحظه شماری می کنید شادباش می گم. امید طنین قدمهامون رو بسوی فردایی روشنتر پرصداتر و استوارتر می کنه. به امید بهاری نه چندان دور و نه چندان دیر.

بهارا باش کاین خون گل آلود
بر آرد سرخ گل چون آتش از دود
بر آید سرخ گل ، خواهی نخواهی
وگر خود صد خزان آرد تباهی
اگر خود عمر باشد ، سر بر آریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین توفان برآییم
دگربارت چو بینم ، شاد بینم
سرت سبز و دلت آباد بینم 

متن کامل این شعر زیبای هوشنگ ابتهاج رو در اینجا می توانید بیابید: 

http://golshancenter.persianblog.ir/post/119

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند...

ببینید بر سر جوان مردم چه آورده اند. همه جای دنیا دولت ها پول خرج میکنند تا یک روز به عمر یک مریض اضافه کنند. در کشور بخت برگشته و ملازده ما جوان رشید را میگیرند و شکنجه میکنند و میکشند و بعد هم جسدش را روی زمین میکشند.

میدانید چرا؟
برای اینکه میدانند حافظه تاریخی ما کوتاه است.
برای اینکه ما اینها را خواهیم بخشید
شاید چند سال دیگر بهشان رای هم دادیم

ما جنایت های سال 60 را دیدیم
قتل عام 67 را دیدیم

میگفتند که به دختران تجاوز میکنند- زن هفتاد ساله را شکنجه میکنند و میکشند
با برانکار جوانها را میبرند پای دیوار اعدام

حرفی نزدیم

گفتیم غلو میکنند

گفتیم خوب هر کی وارد سیاست بشه همین بلا هم سرش میاد.

در خارج آمدند و ترور کردند و کشتند گفتیم خوب ما را که نکشته اند.

مارا که شکنجه نکرده اند

حجاریان و جلایی پور و خلخالی شدند اصلاح طلب
موسوی خوئینیها که رییس دادگاه مرگ بود شد اصلاح طلب

مخملباف شد فیلمساز و هنرمند

اپوزیسیون ما شد محمدرضا خاتمی و آقاجری

زندانی سیاسی ما شد اکبر گنجی
خاتمی شد دکتر و فیلسوف

به لاجوردی گفت خدمتگزار
به دانشجویان گفت اوباش

جوانمان را از پنجره پرت کردند پایین
یادمان رفت

یادمان رفت که بر سر داریوش و پروانه فروهر
مختاری
پوینده
سعیدی سیرجانی
چه آمد
و خاتمی چه کرد

دخترانمان
کودکانمان در کشورهای همسایه خرید و فروش میشوند

جوانانمان چشم و کلیه شان را میفروشند

اعتیاد و فساد بیداد میکند
یادمان میرود
عیبی ندارد

گفتیم در عوض رنگ مانتوها شاد شد
دیگه کسی به ماهواره زیاد سخت نمیگیره

ما زود یادمان میرود
برای اینکه نفع ما در فراموشی است
برای اینکه فراموشی
آسان تر از ایستادن و نه گفتن و فحش خوردن
و کتک خوردن و زندانی شدن و مارک و برچسب تروریست خوردن است

و این چرخه ادامه خواهد داشت

تا روزی که ما بفهمیم که هیچ چیزی به خصوص آزادی
نه آسان به دست می آید و نه کسی مجانی به آدم تقدیم میکند

تا روزی که چشممان را از سراب برداریم و به دریایی که بی دریغ خودش را جلو ما پهن کرده نگاهی دقیق بیندازیم

تا آن روز

هر وقت فراموشی به سراغمان آمد
چهره خونین شوانه قادری
جوان رشید کرد را
که هر جای دیگر این دنیا بود الآن شاید زنده بود
را به خاطر بیاوریم...


از دوستی در فیس بوک

دیدن عکسهای این آلبوم رو به هر کسی توصیه نمی کنم. انسانیت از دیدن این عکسها بلرزه در می آد:




۱۳۸۹ اسفند ۱۰, سه‌شنبه

لباس شخصی ها

لباس شخصی ها اوباش بسیجی و سپاهی هستن که از ابتدای برقراری حکومت اسلامی مورد استفاده ی حکومت بوده اند برای سرکوب مخالفان. اینها دو دسته اند. کسانی که در سرکوب شرکت می کنند و کسانی که تظاهرات رو به انحراف می کشونن. با بخاطر سپردن چند نکته  می شه خود فروخته های نفوذی رو که قصد ضربه زدن به راهپیمائی ها رو دارن شناخت و ترفندهاشون رو رو نقش بر آب کرد.
بعضی‌ از لباس شخصیها خودشون رو به ابتدای صف مردم معترض میرسونن و با کوچیک‌ترین حرکت از جانب نیروهای نظامی با وانمود کردن به اینکه خیلی‌ ترسیده اند و هراسون نشون دادن خودشون سعی‌ می‌کنن ایجاد ترس و وحشت را در میان مردم چند برابر کنند و با حالتی که حسابی‌ جلب توجه می‌کنه پا به فرار میذارن و مدام فریاد میزنن فرار کنین فرار کنین!
اول :
افرادی که دوربین موبایل خود را برای فیلمبرداری به سمت چهره ی مردم میگیرند به جای آنکه از صحنه ی درگیری فیلمبرداری کنند البته ممکن است، در شرایطی شخصی تازه کار و ناشی که از مردم است اینکار را انجام دهد در این صورت به آن فرد ابتدا تذکر دهید و سپس با خارج کردن حافظه ی موبایلش گوشی را به او پس دهید توجه کنید حتما حافظه را از وی بگیرید تا امکان بازیابی تصاویر نباشد
دوم:
به کفش های افراد توجه کنید برخی از لباس شخصی ها کفش های نظامی به پا دارند
سوم:
افرادی که پیراهن خود را روی شلوار انداخته اند یا کت هایی بلندتر از معمول به تن دارند در صورت برخورد با این افراد سعی کنید به صورتی هوشیارانه با آن فرد تماس بدنی پیدا کنید و خیلی سریع دستهایتان را در اطراف کمر معمولا سمت چپ شکم و پشت و بغل بدنش بکشید تا مطمئن شوید اسلحه یا بی سیم نداشته باشد
چهارم:
گاهی اوقات لباس شخصی های نفوذی علائم و نشانه هایی را با هم و با موتور سواران رد و بدل میکنند پس اگر چنین صحنه ایی را دیدید بدون شک آن فرد یک لباس شخصی نفوذی است
پس از شناسایی لباس شخصی های نفوذی آنان را بلافاصله بازداشت کنید و با گرفتن وسایل همراهش و کارت شناسایی به علاوه ی عکسی از چهره اش او را رها کنید
و با انشار هویت و تصویر آنان را افشا کنید
باید دانست که لباس شخصی ها بسیار آسیب پذیرند و معمولا از پشتیبانی پلیس برخوردار نیستند.

۱۳۸۹ اسفند ۸, یکشنبه

محک: به کودکان سرطانی کمک کنید

با سلام به تمام دوستانی عزیزی که این مطلب را می‌خوانند و برای این کار خیر وقت صرف می‌کنند.
خیلی از کودکان وقتی که به دنیا میان حتی طعم یه لحظه سالم بودن رو نمی‌کشن و لحظه‌ای آرامش در کنار خانواده رو ندارن چقدر درد آور فرزند، خواهر، برادر یا نوه خانواده‌ای به بیماری مبتلا شوند که آرامش و حس خوشحالی رو از آن خانواده بگیرد و آن خانواده از پس هزینه‌های درمان این بیماری بر نیایند. همیشه برای انجام کار خیر احتیاج نیست ما از نظر مالی به این جور کودکان کمک کنیم و خیلی راه‌های دیگری وجود دارد که از نظر مالی خیلی مهم‌تر هستند و اون حمایت منو شما و همه افرادی هستند که از بیماری این جور کودکان خبر داریم.
حال شما را با موسسه خیریه‌ای آشنا می‌کنیم که بهترین مکان را برای کودکان سرطانی را به وجود آورده است:
موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان "محک" به عنوان يک سازمان غيردولتي، غيرانتفاعي و غيرسياسي در سال 1370 با شماره 6567 به ثبت رسيد و از همان زمان فعاليت رسمي خود را جهت تسکين آلام کودکان مبتلا به سرطان و خانواده‌هاي آنان آغاز نمود.
از همان ابتداي تاسيس، به پشتوانه حضور خالصانه موسسين متخصص و پاک نيت، موسسه "محک" توانست ظرف کمتر از يک دهه با بهره گيري از اعتماد و حمايت‌هاي آحاد مردم و سخت کوشي اعضاء داوطلب و اعمال روش‌هاي علمي و تخصصي در مراقبت‌هاي ويژه از بيماران و خانواده‌هاي آنان در کنار پيشرفت‌هاي علم پزشکي آمار مرگ و مير را از 75 درصد در دهه 60، به 25درصد در دهه80 برساند.
موضوع فعاليت مؤسسه محک، انجام امور خيريه در زمينه‌هاي پزشکي، پژوهشي، پيشگيري، درماني، خدماتي، بهداشتي، بيمارستاني، رفاهي و صرفا در جهت حمايت از کودکان مبتلا به سرطان مي‌باشد.
محک تبلوري از ايفاي نقش مشارکت مردمي در جامعه است، که در بخش اول اساسي‌ترين شعار محک يعني ”ما را ياري دهيد و از ما ياري بخواهيد” بر آن تصريح شده است.
موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان "محک" توانسته است در طول 16 سال فعاليت خود بالغ بر 11000 کودک مبتلا به سرطان را تحت حمايت قرار داده و امکان ساخت بيمارستان فوق تخصصي سرطان کودکان "محک" را فراهم آورد.
خوب کسانی که از نظر مالی می‌توانند به این کودکان کمک کنند از لینک زیر وارد سایت بشن:
و حالا کسانی که نمی‌توانند از نظر مالی کمک کنند چه کاری می‌توانند انجام بدهند:
همون طور که می‌دانید ممکنه خیلی از افراد این صفحه را بخوانند و به کمک این موسسه بشتابند پس ما باید کاری کنیم که این صفحه را خیلی از افراد ببینند.
اولین راه این است که این صفحه را به دوستان خود میل کنید. ممکنه شما با چند نفر فقط ارتباط دارید. ممکنه حتی شما ایمیل یکی از دوستانتان را دارید به آن دوست خود فقط  بتوانید میل بزنید بعضی‌ها هم ممکن است صدها ایمیل از دوستان خود داشته باشن به آنها میل بزنند. مهم فرستادن میل به دیگران است و تعداد آن مهم نیست. اگر همین کار ادامه پیدا کند زنجیره‌ای از ایمیل‌ها به وجود می‌آید که باعث می‌شود تمام ایرانیانی که در اینترنت هستند این صفحه رو بیینند.
راه دوم این است که این صفحه را در سایت یا وبلاگ خود قرار بدید تا افراد بیشتری این صفحه رو ببینند.
در آخر این صفحه نمایشگری از بازدید این صفحه گذاشته شده است که به شما می‌تواند کمک کند که چقدر این صفحه دیده شده است همه ما امیدوار هستیم بازدید عدد این نمایشگر از میلیون‌ها رد کند تا همه بدانند ایرانیان در کمک کردن به هموطنان خود حرف اول را می‌زنند.
از شما ممنون هستیم که این کار را انجام می‌دهید.
آرزوی سلامتی برای تمام ایرانیان عزیز


۱۳۸۹ اسفند ۷, شنبه

بپته کرکه خنده آرنه - مرغ پخته هم خنده اش می گیره

هنوز زمستون و هنوز دستم شکسته و بسته ست و هنوز مرخصی استعلاجی دارم و خونه نشینم. همین هم فرصتی دست داد تا ببینم دنی دست کیه. این از خودم واسه اونایی که دوست دارن بدونن چه می کنم.
بیست و پنجم بهمن و اول اسفند جای جای ایران رادیکالترین مخالفان حکومت اسلامی تظاهرات پراکنده ای رو، با وجود حکومت نظامی اعلام نشده و به خیابون اومدن همه توان انتظامی و ضد شورش، برپا کردن. با وجود اعمال همه ی محدودیتها و فشارها، کلیپها و خبرهای زیادی، با همت جان برکفان آزادیخواه، به جهان مخابره شد
 در پی این راهپیمائی ها حکومت اسلامی که در این سی و سال، همیشه و همه جا، با جریان آزاد اطلاعات مبارزه کرده، با همه ی توانش به میدون اومد و در بوق و کرناهای فراوونش شروع به دمیدن دروغهاش کرد.
یکی اومد و گفت شلوغی بخازر این بوده که مردم ریختن تو خیابونها که آجیل بخرن. این از اون حرفها بود که بقول مازندرونی ها "بپته کرکه خنده آرنه" (مرغ پخته هم خنده اش می گیره). واقعان هنرمده که خودش موقع اجرای این برنامه ی کمدی خنده اش نگرفت.
یکی گفت که دویت سیصد نفر بودن که از ترافیک استفاده کردن و شلوغی ایجاد کردن. بی اختیار یا طفلک ازهاری افتادم که تو تاریکی شب رو پشت بوم ها ضبط صوت دیده بود و می گفت این الله و اکبر ها نواره. ملت هم فرداش تو خیابونها جواب داد: نوار که پا نداره!
یکیشون گفت که کسی نبوده! دوتا مجاهد از خارج کشور اومدن که کلی اعترافوندیمشون و چنان ارشادشون کردیم که نمی تونیم جلوی اعتراف کردنشون رو بگیریم!
یکی دیگشون گفت که اینها جاسوسهای خارجی اند که اومدن که فتنه راه بندازن. سوژه ای که سی و دو ساله هر کدومشون قبل از اصلاح طلب شدن استفاده کردن. یکی نیست بهشون بگه بابا سناریو نویستون رو عوض کنیین! این دیگه خیلی کهنه شده و داره حال همه رو بهم می زنه.
اون یکی که به نظر من باید تو کتاب ثبت رکوردها بعنوان وقیح ترین آدم دنیا ثبت بشه، اومد و به سران منطقه توصیه کرد که به حرف مردمشون گوش کنن. بجای اینکارا برن یه دستگاه رای شمار بخرن که اسمشون رو ازتوی صندوقا در بیاه. خودش خوبشو سراغ داره.  البته این رو نگفت، ولی فکر کنم توی پیامهای دیپلماتیکش براشون نوشته.
بعد هم اون دوتایی که سر در راه آزادی گذاشتن رو بعنوان بسیجی جا زدن تا این برادران  جنازه کش یه کاری داشته باشن بکنن و از اونطرف هم خودشون رو مظلوم جلوه بدن.  اون یکی هم که از پل انداختنش پائین رو چنان تبلیغی دورش راه انداختن که تصادف کرد. بعد هم مصاحبه با پدرش که نه بابا اصلا اهل این کارا نبوده و همه اش دروغه. حتی رئیس دانشگاه هم به صحنه اومد که تصادف بوده! اینقدر دستپاچه و نا هماهنگن که نمی دونن چه می کنن! یاد سعدی افتادم با ادب از که آموختیش! حالا این هرچی می گن تو برعکس کنی به واقعیت دست پیدا می کن. به جبرکزاری های آزاد هم نیازی نیست!
مدیر کیهان هم که دست پرورده ی مکتب دروغگوپرور اسلام ناب محمدیه، اومد و گفت که جانباخته ی راه آزادی صانع ژاله خبرگیر کیهان بوده و نفوذی و این که ازین "برادران جاسوس" زیاد دارن اینجا و اونجا. البته نمی گم که ندارن، دارن اما با این شگرد کهنه می خواست جو بی اعتمادی رو که سی سال پیش، استاد اعظمش در دوران طلائیش بنیان گذاشته بود، دامن بزنه. سی و دو سال اینکار رو کردین و حکومت وحشت رو برقرار کردین، بازم ملت اومدن تو خیابون! رو این دام بر مرغ دگر نه!
و کلام آخر امروز این که شنیدم چاوز از قذافی حمایت کرده! باید بگم که چاوز شرمی ست بر چهره ی چپ مستقل و آزادیخواه. از همه ی دوستان تقاضا می کنم نامه ی اعتراضیه ای به سفارت ونزوئلا در محل اقامت خودشون بنویسن و اینگونه اقدامات احمقانه رو نکوهش کنن. دمکراسی و سوسیلیسم دو بال آزادیخواهی اند، آزادی بدون سوسیالیسم به تفاوت طبقاتی و سوسیالیسم بدون دمکراسی به اختناق و دیکتاتوری ختم می شه!

۱۳۸۹ اسفند ۳, سه‌شنبه

ما ایرانی ها آدمهای عجیبی هستیم، نیستیم؟

این روزها باز زخم مخالفت مردم با حکومت اسلامی سر باز کرده و چرکش ریخته بیرون. بیست و پنجم بهمن با فراخوان موسوی و سبزهای سیدی قرار بود که مردم حمایتشون رو از حرکات آزادیخواهانه ی مردم مصر و تونس اعلام کنن. حکومت مجوز نداد، که معلوم بود نمی ده، ولی همه ی گروههای مخالف داخلی و خارجی گفتن که مجوز مهم نیست و می آئیم بیرون. انصافان ملت هم اومدن. هم تو تهران و هم بعضی شهرهای دیگه. حکومت اسلامی هم نیرو هاش رو بسیج کرد و اجازه نداد که راهپیماها وارد مسیر راهپیمائی بشن. نتیجه این شد که رودهای خروشان مردم بهم نپیوست و اینجا و اونجا برکه هایی از حرکات مردمی ایجاد شد و نه دریایی که انتظارش رو می رفت. این ماجرا با شدتی بیشتر در روز اول اسفند تکرار شد.
با وجود همه ی محدودیتها، از محدود کردن خبرنگارا تا بستن شبکه ی اینترنت و تلفن همراه و حمله به سایتهای خبری، با همت خبرنگاران بی نام که با به خطر انداختن زندگیشون فیلمهای کوتاهی از وقایع برداشتن، جهان دید که در این روز در ایران چه اتفاقی افتاد. و شجاعت بخشی از قهرمانان ایرانی رو که با دست خالی با مزدوران تا دندان مسلح امام زمان مبارزه می کردن به مشاهده نشست.
من هم همچون دیگر آزادیخواههایی که تحولات ایران رو دنبال می کنن، در این روزها بیشتر از همیشه وقت گذاشتم که ببینم چی می شه و تلاشی هر چند کوچک برای بازگویی آنچه که در ایران می گذره به دیگرانی که دسترسی کمتری به این اخبار داشتن.
اما چیزی که برای من و شاید شما، جالب بود این مشاهده بود که در بسیاری از کلیپهای دستگیری آدمهای بی تفاوتی رو می بینیم که از کنار درگیریها می گذرند بدون اینکه اعتراضی بکنن و یاحداقل عکس العمل کوچکی نشون بدن. انگار نه انگار اتفاقی داره می افته.
بدتر از اون ما فرنگ نشین هاییم. اکثر ما اقامتمون مدیون خونی هست که بچه های سیاسی اون مملکت در راه آزادی و برابری دادن و رنجی که کشیدن، اما دست روی دست می ذاریم و خودمون رو بخواب می زنیم. وقتی مراسم اعتراضی راه می افته تعدادی که شرکت می کنن بسیار کمتر از حد انتظاره! چرا که رفت و آمدشون به ایران به خطر می افته! چرا که با درآمدی که اینجا دارن اونجا خونه ای، امکانی بوجود آوردن که  "حیفه" از دست بدن. آدمهای عافیت طلبی که در خود غرقیم!
می آد اونروزی که پس از صدها سال خودبینی، کمی هم به دیگری بیاندیشیم؟ امیدوارم!
شنیدم که فردا چهارم اسفند باز آزادیخواهها به خیابان خواهند آمد. آرزوی پیروزیشون رو دارم.
 ای دستهای ما، بادا که شرمسار نمانیم!